X
تبلیغات
گل لاله


گل لاله

و چشمانت رازِ آتش است.


و عشقت پیروزیِ آدمی‌ست
هنگامی که به جنگِ تقدیر می‌شتابد.

با عرض سلام خدمت همه ی بازدیدکنندگان عزیز من بنده ی حقیر به دلیل مشکلات فراوان  مدت زیادی غایب بودم و اکنون ضمن عرض پوزش اعلام می کنم از امروز همه جوره در خدمت شما هستم


برچسب‌ها: بازگشت
نوشته شده در یکشنبه 1392/04/09ساعت 13:9 توسط میلاد حسن زاده| |

    فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز







نوشته شده در دوشنبه 1392/02/23ساعت 20:58 توسط میلاد حسن زاده| |

 



 


{انتقادات و پیشنهادات خود را با نظر دادن برای ما بگذارید}


برچسب‌ها: وبلاگ زیبا
نوشته شده در دوشنبه 1391/12/14ساعت 16:33 توسط میلاد حسن زاده| |

یارو اومده می*بینه همکارم توی اتاق نیست. باز می*پرسه خانم فلانی نیست؟
پـَـ نه پَــ، هستن. افتادن پشت اون کمد. با خط*کش بزن در بیاد!

نوشته شده در جمعه 1392/12/16ساعت 17:5 توسط میلاد حسن زاده| |

ساعت ۱۰شب رسیدم خونه، بابام می گه الان اومدی خونه؟
پـَـ نه پَــ، دو ساعت پیش اومدم، الان تکرارش داره پخش می شه!

نوشته شده در جمعه 1392/12/16ساعت 17:3 توسط میلاد حسن زاده| |


دارم واسه دختر خالم تعریف میکنم میگم:
دیشب داشت یه راز بقا نشون میداد شیره حمله کرد به یه گله آهو یکی شونو گرفت!
میگه: بقیه چی؟ فرار کردن؟
پـَ نه پـَ موبایلاشونو درآوردن فیلم گرفتن از صحنه واسه بقیه حیوونای جنگل بلوتوث کنن

نوشته شده در جمعه 1392/12/16ساعت 17:3 توسط میلاد حسن زاده| |


بچه ۷ساله آیفون فایو اس دستشه ؛ خدا شاهده من همسن این بودم تنها خواستم از خانوادم این بود که وقتی خیار پوست میکنن منو صدا کنن پوست خیارارو بخورم !

نوشته شده در جمعه 1392/12/16ساعت 16:59 توسط میلاد حسن زاده| |


بهترین راه حفظ امنیت دستشویی*هایی که قفل نداره ، اینه که :
شیلنگو بگیری دستت هرکی اومد تو خیسش کنی ! ^.^

نوشته شده در جمعه 1392/12/16ساعت 16:58 توسط میلاد حسن زاده| |


حالم خیلی بده . . . . . . بریم قلیون
خیلی خوشحالم . . . . . بریم قلیون
حوصله ندارم . . . . . . . .بریم قلیون
بنزین ندارم . . . . . . . . .بریم قلیون
کلاس لغو شد . . . . . . .بریم قلیون
مدرکمو گرفتم . شیرینیش ؟. . . . . . بریم قلیون
لامصب یه پا مدرسان شریفه این قلیون )

نوشته شده در جمعه 1392/12/16ساعت 16:58 توسط میلاد حسن زاده| |


یه بار رفته بودیم مهمونی
یکی دوساعت که نشستیم یه دفعه دختر کوچیکه ی صاحب خونه گفت :دایی! شما کی میرین؟
داییشم گفت چی کار داری؟
دختره : ما کیک داریم میخوایم وقتی شما رفتین بخوریم
پی نوشت : بعد آن واقعه هنوز از سلامت آن دختر کوچک اطلاعی نیست :|

نوشته شده در جمعه 1392/12/16ساعت 16:57 توسط میلاد حسن زاده| |

Design By : LoxTheme.com